راهی شدن دست من نبود ........ 

آنقدر رسیده ام که دیگر مقصد را احساس نمی کنم 

تنها پی برده ام که هیچ وقت شروعی در کار نیست 

و از هر کجا ظهور کنی در میانه ای 

مثل آقتابی که کور کورانه ، هر روز تمام طول پنجره را طی می کند 

بی آنکه دستی از پشت پرده ، تکرار احمقانه اش را به رویش بیاورد

من هم درست همین بودم 

سرگردان میان آغوش ها و ازدحام ها 

انگار قطاری در من جامانده 
یا خیابان ِ یتیمی را بر سر راهم گذاشته اند 

اینگونه بود که جهان با تمام ِ شیطنت هایش از کنارمان گذشت

و ما را به روی هیچ اتفاقی نیاورد